خسته شده ای ؟ خوابت می آید انگار. نمیخواهی کمی بیشتر بیدار بمانی ؟ میخواهی کمی برایت از خاطره هایمان بگویم ؟ شاید ... هان ؟

یادت می آید روزهای شاد تابستان را که با آرش و سیاوش و مامی از صبح می آمدیم پیش شما و تا شب بازی بود و بازی ؟ یادت می آید برف بازی های توی حیاطتان را ؟ (که معمولا به شکایت من و سمیرا از شما میکشید؟) یا پارک شفق را که پیاده میرفتیم و چقدر همبرگر های رستوران روبرویش را دوست داشتیم؟(که همیشه هم گیرمان نمی آمد !) هان ؟ شهر بازی را چی ؟ این را یادت می آید ؟ چقدر میخندیدیم و مامی و خاله پروانه منتظر میماندند تا ما هی بدویم و بدویم و چقدر دوست داشتیم از آن ساندویچ های سوسیس بخوریم که اجازه نداشتیم و همیشه کتلت سرد بود به جایش (من هنوز هم به کسی نگفته ام که تو و آرش از آن ساندویچ های ممنوع یواشکی میخوردید و سرمست خلاف کودکانه اتان بودید!) اوشین بازی ها چی ؟ یادت میاید که اسم آقاسی را توگذاشتی؟ یادت نیست ؟ سینما رفتن ها را چی ؟ سینما گلدیس (گلریز) . چقدر به فیلم دزد عروسکها خندیدیم ! یادت می آید لاک پشت بخت برگشته همسایه تان را ؟ که با بیل بلندش میکردی در هوا و از ترس میمرد ! چهارشنبه سوری های هر سال را یادت هست ؟ که از یک ماه قبل روزها را میشمردیم که باز هم مثل هر سال خانه شما جمع شویم ؟ (مامی و خاله پروانه هی تنشان میلرزید که این نارنجکهای دستساز تو و آرش بالاخره کاری دستتان میدهد) یادت هست که از مدرسه میامدید خانه ما ؟ آدامسهای سین سین یادت هست ؟ حیاط خانه بابا پرویز را و فوتبال و تاب بازی و هسته آلبالو تف کردن  را؟ آن بار را که شیشه پنجره کلاس ارشد طهماسبی را با توپ فوتبال شکستید یادت هست ؟ یا آن بار که با نخ نا مریی خیار و گوجه از پنجره اتاق پشتی خانه بابا پرویز آویزان میکردیم توی کوچه و به خیالمان مردم را میترساندیم؟ کمی که بزرگتر شده بودیم اجازه داشتیم همه با هم به میدان فرحبخش برویم و بستنی ماشینی بخوریم! این یکی را هم یادت نمی آید ؟ بیشتر بگویم؟ یادت میاید که دیگر بزرگتر بودیم و شب های یلدا دور هم مینشستیم و ساز میزدیم؟ (چقدر.... چقدر دلم میخواهد یک بار دیگر با هم ساز بزنیم) یادت میاید که شب تولدمان یکی بود ؟ آن روزی را که آمدیم خانه تان و وسایلتان را میفروختید که بروید را چی ؟ من خیلی چیزها یادم می آید . تا صبح میتوانم برایت قصه بگویم. یادم هست که وقتی رفتید خیلی چیزها انگار عوض شد. شاید کودکی و نوجوانیمان تمام شد. یادم می آید که برای اولین بار گریه برادرم را دیدم. گوش میکنی ؟ بیداری ؟ هان ؟ دیگر نگویم ؟ خوابی اصلا انگار... بخواب ..... آرام و آسوده ....

--------------------------------------------

بخوانید:

آرش

سیاوش