تا به حال این خانه را اینقدر شلوغ ندیده بودم. دوستانمان اینجا هستند تا از ما خداحافظی کنند. آشنا میشوی و دوست میشوی و عادت میکنی و لذت میبری و زود هم خداحافظی میکنی و باز خداحافظی میکنی و باز خداحافظی میکنی و باز... بنفشه و آزاده و کاوه و رضا کمک میکنند که آخرین تکه های وسایلمان را جمع کنیم و چمدانها را ببندیم. هی نگاهشان میکنم و هی دلم میلزد و تنگ میشود و هی بغض و هی...دایی را بغل میکنم. اشک . دلم برای تنهاییش خیلی میسوزد و برای اینکه تنهایش میگذارم وبرای اینکه کم دیدمش و برای...
ما در اتوبوس به طرف پایتخت سرزمین شن و آفتاب میرویم. دلم تنگ است یا بوده یا میشود. نمیدانم. خسته شدم آنقدر عادت کردم و کَندم و خداحافظی کردم و دلتنگ شدم . آقای عرب سیبیلوی جدی که مسئول اضافه بار است بهمان تخفیف میدهد. گمانم دلش برای من و دفترهای خاطراتم که اینقدر چمدانها را سنگین کرده میسوزد! ما در سالن فرودگاه ایستاده ایم. با دو کوله پشتی. باورم نمیشود که الان ما در هیچ جای دنیا جایی به نام "خانه" نداریم ! نه در ایران و نه در سرزمین شن و آفتاب و نه در جاییی که خواهیم رفت ! الان هم که چمدانهایمان را تحویل داده ایم و مهر خروج هم خورده ایم. حس عجیبیست. نه بد. فقط عجیب. تازه سه ساعت از پرواز گذشته است. تمام خوردنی ها را خوردم. فیلم هم دیدم. ۱۴ ساعت بیشتر نمانده ! خوابم نمیبرد. مثل دیشب و پریشب و شب قبل ترش.چشمهایم را باز نگه میدارم تا اولین نفری باشم که طلوع آفتاب را میبینم ! خیلی زیباست ! کیف میکنم !
این خانم نمیفهمد که من صبحانه ام را بدون گردو نمیخورم و این ذخیره گردوی چند ماه آینده من است ! همه را از چمدانم در میاورد و گمانم برای خودش بر میدارد. برای صبحانه اش. هیجان دارم ! چرخ دستی را به طرف در خروجی هل میدهم. چهار نفر با چهره های آشنا به ما لبخند میزنند ! یک کاغذ هم دستشان است که اسم ما را رویش نوشته اند ! تک تکشان را محکم بغل میکنم تا دلتنگی این چند ماه را فراموش کنم! اینجا زیباست ! خیلی زیاد ! شاید از این هم بیشتر. این چهار نفر تمامی کلکهایی راکه بلدند را سوار میکنند که ما تا شب بیدار بمانیم! دیشب ساعت نه خوابیدم و ظهر با چنگال از رختخواب بیرونم کشیدند! امروز عصر نفسم از این همه زیبایی گرفت. باورم نمیشود که قرار است اینجا زندگی کنم. سلام شهر جدید من !