آقاسی

 

بالش ها را با ملحفه محکم پشتمان میبندیم. من و سمیرا خیلی خوشحالیم که داداشی و سهیل و سحر امروز ما را هم بازی داده اند. "اوشین بازی" خیلی بازی خوبی است. چون معمولا زیاد طول میکشد. گمانم مامی هم خیلی از این بازی خوشش میاید چون ما یک جا مینشینیم و آخرش این است که چند استکان کثیف میکنیم و دو سه پارچ آب میخوریم. توی سریالش هم خودشان آب زیاد میخوردند که اسمش ساکی بود. البته من و سمیرا اوشین نیستیم . همیشه سحر اوشین می شود. ولی اشکالی ندارد . ما هم در همان سلمانی ای که او کار میکند کار میکنیم و بالش هم پشتمان میبندیم هرچند کمی سنگین است و گرممان هم میشود. داداشی و سهیل اول کمی دعوایشان میشود که بالاخره کدام باید این بار ریوزو باشند. حتی همین هم کیف دارد ! چون بالاخره ما هم در اتاقیم و میدانیم که قرار است بازی داده شویم. تو در میزنی . سحر لای در را باز میکند. با کنجکاوی داخل اتاق را نگاه میکنی. ابروهای کمرنگت را بالا میدهی و حتی گمانم جرات نمیکنی بپرسی که بازی هستی یا نه . "سحر در را ببند ! دیگر بچه بازی که نیست !" سهیل میگوید. من و سمیرا با دلشوره نگاهی به هم می اندازیم. خیالمان راحت میشود که هنوز بازی هستیم چون چیزی از بیرون رفتن ما گفته نشد. خلاصه یکی ریوزو میشود و بازی شروع میشود. هی میرویم سر کار و بر میگردیم و هی تعطیم میکنیم و روی زمین مینشینیم و ساکی میخوریم. داداشی و سهیل هی کشتی میگیرند و میخندند. اصلا بازی را جدی نمیگیرند. مخصوصا سهیل. در میزنند. تو با چشمهای کمی قرمز و مامی که دست تو را گرفته داخل اتاق میشوید. "بچه ها امروز سیاوش را هم بازی بدهید . من کار دارم تنها مانده ." هیچکس رویش نمیشود حرفی بزند. در اتاق بسته میشود و تو هم در اتاق میمانی و با نگرانی سهیل را نگاه میکنی. کمی با داداشی پچ پچ میکنند و میخندند. "سیاوش تو هم بازی! میخواهی پستچی باشی ؟" تمام صورتت پر از لبخند میشود. چشمهایت برق میزند ! "پستچی میشوم !" "پس تو هم پستچی ! اسمت هم باشد آقاسیاوش. نه . باشد آقاسی! فقط تو باید چند وقت یک بار بیایی و نامه بدهی . هر وقت که ما گفتیم. " "از کجا باید بیایم؟"همه مان دور و برمان را نگاه میکنیم. نمیتوانیم به این بهانه بیرونت کنیم چون مامی گفته باید در اتاق باشی."خب ! بیا برو توی کمد ! هر وقت صدایت کردیم در بزن و بیا بیرون و نامه ها را بده!". در اتاق سه نفره امان دو تا کمد بلند و باریک داریم که لباسها  و اسباب بازی هایمان را تویش میگذاریم. تو را توی کمد میگذاریم. در را هم میبندیم. عجیب است که از تاریکی کمد نمیترسی. هر ده دقیقه یک بار صدایت میکنند ،"آقاسی بیا!" تو از داخل در کمد را میزنی و ما در را باز میکنیم و میگویی "نامه دارید !" اعتراضی هم نداری ! همینکه بازی میکنی کافی است ! هر بار هم با لبخند از کمد بیرون میایی. (البته به نظرم پستچی بودن از خیلی چیزها بهتر است. مثلا از آن باری که در خانه عمه مستانه "میتی کُمان" بازی میکردیم و تو را باز هم بازی نمیدادیم و آخرش با چانه زدن شدی زومبه* !) تعظیم میکنیم و ساکی میخوریم و گریه الکی میکنیم و میخندیم و نامه میگیریم و تعظیم میکنیم و ...

در کمد را که باز میکنم کنکور داری. یا امتحان دانشگاه. بعضی وقتها هم یادم میرود در کمد را باز کنم چون تازه ازدواج کرده ام و سرم شلوغ است. نمیدانم چه شد که دیگر در کمد جا نشدی. در عوض شدی همانی که ساعتها رو به رویم مینشیند و برایش حرف میزنم و برایم حرف میزند. حالا هم روبرویت مینشینم از پشت این صفحه رنگی کوچک باز هم برایت هی حرف میزنم و برایم هی حرف میزنی. بعضی وقتها فکر میکنم بعضی بازیها را خوب بلد نیستم. این روزها همش فکر میکنم که خوب "خواهر بازی" نکردم. یا شاید حواسم به در بسته کمد نبود یا خیلی چیزهای دیگر. شاید هم حالا که دور هستیم می فهمم که این بازی کیفش از "اوشین بازی " هم بیشتر است چون خیلی بیشتر طول میکشد! برای همیشه : تو هم بازی !

-----------------------------

* سگِ سِگارو !

بریزبین

 

ما حدود یک ماه است که در بریزبین زندگی میکنیم. اینجا شرقی ترین نقطه استرالیاست. شهر خیلی قشنگ و آرامیست. همه چیز مرتب و تمیز است. دوستانی که قصد مهاجرت دارند و با نگرانی سوال میکنند و دوست دارند بیشتر از روزهای اول مهاجرت بدانند، نگران نباشند .البته بدون شک داشتن دوستان خوبی که ما را راهنمایی و کمک کردند تا مشکلات و کارهای اولیه را هر چه سریعتر و راحت تر پشت سر بگذاریم بهترین اتفاقی بود که در روزهای اول میتوانست برای ما بیفتد.

اولین کارهایی که ما اینجا کردیم باز کردن حساب بانکی ، گرفتن شماره مالیاتی و عضویت در مدیکر بود. خانم پیر کارمند بانک که برای ما حساب باز کرد خیلی خوش اخلاق بود ولی لهجه استرالیایی خیلی غلیظی داشت . فهمیدن لهجه اینها واقعا کار سختیست ! البته ظاهرا جوانها شمرده تر یا بهتر یا هر چه که بشود اسمش را گذاشت تر (!) صحبت میکنند . باز کردن حساب بیش از نیم ساعت طول نکشید. برای شماره مالیاتی در اینترنت فرم پر کردیم و بعد از چند روز نامه ای از طریق پست بدستمان رسید که حاوی شماره مالیاتی بود. عضویت در مدیکر هم فقط در حد پر کردن یک فرم بود که کارت آن هم چند روز بعد با پست به دستمان رسید.

برای پیدا کردن خانه باید در اینترنت خانه ها را میدیدیم که همه عکس و مشخصات کامل داشت و آدرس ایمیل یا شماره تلفن برای تماس گرفتن برای درخواست بازدید از خانه. خانه ای که ما گرفتیم به مرکز شهر نزدیک است و تمام وسایل ابتدایی برای زندگی را دارد . حتی بعضی از وسایلی که با خودمان آورده بودیم را کنار گذاشتیم.

یک هفته بعد از اینکه رسیدیم وسایلی که فریت کرده بودیم رسید. تلفات زیادی هم نداشتیم یک لیوان و شیشه یک قاب عکس. برای گرفتن وسایلمان باید به جایی نزدیک فررودگاه میرفتیم . چند فرم پر کردیم که سوالاتی در مورد وسایلی که آورده بودیم بود ولی تشریفات کار حدود نصف روز وقت گرفت . (قسمت جالبش گاری ای بود که از پمپ بنزین کرایه کردیم که به پشت ماشین وصل میشود و میتوان بار را با آن جا به جا کرد و ظاهرا اینجا خیلی این کار مرسوم است چون تقریبا تمام پمپ بنزین ها این گاری مانند ها را کرایه میدهند ولی گمانم رانندگی در حالی که یک چیزی شبیه گاری به پشت ماشین بسته شده کار راحتی نیست . مخصوصا دنده عقب رفتن ! درست نمیگویم روزبه جان ؟!!؟!) کارتونهای وسایلمان را به خانه جدید بردیم  و چند روزی مشغول باز کردن و جابجایی وسایل بودیم.

امان از دست رانندگی اینها که چپه میرانند ! از خیابان که میخواهم رد شوم باید هی با خودم بگویم راست راست راست راست حالا چپ چپ چپ چپ (تازه باز هم بعضی وقتها شانس میاورم !) حتی در پیاده رو هم باید از سمت چپ راه بروم. حتی باید با دست چپ بنویسم ! (خالی بندی) خلاصه همه چیز اینجا چپه میشود.

اینجا یک رودخانه پیچ در پیچ دارد که باعث میشود شهر را یاد نگیری آنقدر که پیچ میخورد ! ولی بینهایت زیباست و اینکه برای خرید مجبور باشی سوار قایق شوی و به آنطرف رودخانه بروی خیلی کیف دارد !

کار هم پیدا میشود ! و کار که داشته باشی از پس هزینه های روزمره بر خواهی آمد.

آب و هوای اینجا خیلی خوب است .چند روز پیش هوا آفتابی بود. یک ساعت خوابیدم و وقتی بیدار شدم به شدت باران میبارید! و یک ساعت بعد آسمان صاف و زیبا بود. چند روزی است که مثلا زمستان شروع شده و چند روزی است که هوا کمی سرد شده ولی همه جا هنوز سبز است. به هر حال معنی زمستان کمی با چیزی که تمام این سالها در ذهن داشتیم فرق میکند. خیلی چیزها فرق میکند !

کم کم با خرید کردن و رفت و آمد و شهر آشنا شدیم. کم کم دیگر قیمتها را تبدیل نمیکنیم . یاد گرفتیم که خرید روزانه را از کجا انجام دهیم بهتر است یا اینکه اتوبوس ها و قایقها چه ساعتی به کجا میروند. کم کم ... عادت میکنیم !