برف
عادت کن
التماس میکنم !
عادت کن
التماس میکنم !
این روزها نمیفهمم کی و کجا غذا میخورم یا کجا میروم . نمیدانم چه لباسی میپوشم. حواسم نیست که روز چه طور شب میشود.گذر زمان را نمیفهمم.
فقط میدانم صبح ها که در اتاقمان را باز کنم ، مادر و پدر به رویم لبخند میزنند ! از شوق هر روز گریه میکنم ! هر روز !
خیلی سعی کردیم که یه مسافرت چند روزه بریم . ولی ظاهرا قوانین این کشور رو نمیدونستیم ! که وقتی تعطیلات رو اعلام میکنن باید حداکثر تا دو روز بعدش هتل و پرواز رو بگیری ! همه جا پر بود. در نتیجه تصمیم گرفتیم که یک روز به عمان بریم.
عمان از دو تکه تشکیل شده ! یک تکه بالای امارات و یک تکه پایینش ! ما رفتیم بالاش که نزدیک به تنگه هرمز بود.
توی راه از امارت "راس الخیمه" هم رد شدیم. خیلی جای دلگیری بود ! اصلا به نظرم توی امارات تنها جایی که میشه زندگی کرد دوبی ه .
حدود یک ساعت و نیم تا مرز راه بود. دم مرز حدود نیم ساعت طول کشید تا ویزا بگیریم. به همون راحتی !
راهش خیلی قشنگ بود. یک طرف دریا و یک طرف کوه !
تا رسیدیم به جایی که میخواستیم . شهری به اسم "خصب" که البته بیشتر شبیه به یه ده بود !و رسیدیم به یک بندر کوچک که چند تا قایق بودن که اکثرشون تفریحی و منتظر مسافر بودن و بعضیاشون هم برای صید ماهی .
ما هم ۶ نفر بودیم. یک قایق گرفتیم و رفتیم ! حدود ۳ ساعت روی آب بودیم . خیلی قشنگ بود ! مخصوصا یک قسمتش بود که پر دلفین بود ! و نزدیک قایقها بالا و پایین میپریدن ! انگار میخواستن بازی کنن ! یه عکس اینجا میذارم ولی نمیشد ازشون عکس گرفت.
در مجموع بد نبود. به هر حال یک "جایی دیگر" رو دیدیم !
این بود سفرنامه من.