قصه استرالیا

بیشتر از دو سال از روزی که تصمیم گرفتیم بریم استرالیا میگذره. خیلی زود گذشت. اول از همه علی باید آیلتس امتحان میداد و یادم نمیره که تو اون روزها که شرایط سختی داشتیم  و منم مریض بودم علی  چقدر با جدیت و پشتکار درس خوند و یه نمره خیلی خوب توی امتحان گرفت. یادم نمیره که چطوری سعی کرد که اپیزودهای کاریش رو بنویسه و برای استرالیا بفرسته. چقدر دویدیم تا مدارکمون رو جمع و جور کردیم و بارها و بارها فرمها رو خوندیم و پر کردیم تا اینکه ۱۴ ماه و ۲۴ روز پیش تمام مدارکی که جمع جور کرده بودیک رو فرستادیم و رفت.

بعدش انتظار ... آزمایشهای پزشکیمونو انجام دادیم و گواهی عدم سوء پیشینمونو فرستادیم و باز انتظار... در این بین این موقعیت برامون پیش اومد و برای یک زندگیه موقت به جای دیگری بیایم و بالاخره ۳ روز پیش در حالی که اصلا انتظارشو نداشتیم ویزامون اومد !

هر دومون خیلی هیجان زده و خوشحال بودیم ! باورمون نمیشد. آخه هنوز نوبتمون نبود ! بارها نامه رو خوندیم. جیغ زدیم و بالا و پایین پریدیم ! به دوستان و اقوام زنگ زدیم (که به جز دو سه نفر بقیه هیچ هیجانی از خودشون نشون ندادن !) وقتی هیجان و ذوقمون یه کوچولو کمتر شد کم کم دلشوره گرفتیم ! از اینکه چقدر کار داریم و باز داریم به یه جای جدید میریم و هزارتا فکر دیگه !

ولی خوشحالیم ! چون به نتیجه ای که میخواستیم رسیدیم ! بدون اینکه وکیل بگیریم ! و من واقعا از دوست عزیزم نیما تشکر میکنم که صادقانه توی این راه کمکمون کرد و بدون اون نمیدونم چی میشد و همینطور داداشیه عزیزم که همیشه منو برای انجام اینکار تشویق کرد و کمکم کرد و خیلی های دیگه که باعث شدن ما به جایی که میخواستیم برسیم !

ما تا چند ماه دیگه به یه جای دیگه میریم ! محیط جدید ، آدمای جدید ، خونه جدید ، طبیعت جدید و خیلی چیرای دیگه ! خیلی هیجان داره نه ؟ 

************************************

توضیحات تکمیلی : اونهایی بیشتر هیجان نشون دادن که خودشون هم یا در پروسه مهاجرت بودن یا دور از ایران بودن ! بقیه هم که کمتر هیجان زده شدن رو هم کاملا درک میکنم . چون میفهمم که از دور شدنمون ناراحت میشن ! من خودمم نمیفهمم که باید خوشحال باشم یا ناراحت !

اطلاعیه !

به علت مهمانداری این مکان به مدت دو هفته تعطیل بود . امروز نمیچه بازگشایی شد و جواب کامنتهای پست قبل رو دادم . فردا پس فردا هم خبرای جدید رو مینویسم !

صُروح  !

این اسم پروژه ای بود که داشتیم روش کار میکردیم ! حالا قصه ش !

حدود ۱۰ روز روی یه پروژه کار کردیم که اسمش صروح بود ولی چون توی ابوظبی بود نمیرفتیم اونجا و از راه دور کار میکردیم. بالاخره ۴ شنبه برای آپلود کردن کاراشون مجبور شدیم بریم ابوظبی.

صبح ساعت ۷:۱۵ با همکارم قرار داشتم .اول از همه پمپ بنزین ! من عاشق پمپ بنزینهای اینجام ! مخصوصا اول صبح که میری توش و بوی قهوه میاد و میفهمی که بقیه هم مثل تو گودزیلا بودن و اومدن قهوه بخورن که درمان بشه  خلاصه ما هم از گودزیلایی در اومدیم و راه افتادیم به سمت ابوظبی . دور بود . حدود ۱۵۰ کیلومتر که تقریبا یک ساعت و نیم طول کشید تا برسیم و اونقدر توی راه حرف زدم و خاطره تعریف کردم که گمونم همکارم سرگیجه گرفت  

پروژه هه یه چیزی بودا ! آدم واقعا از کارایی که این عربا دارن میکنن (یا پول میدن که بقیه براشون انجام بدن !) سرش سوت میکشه. یه جزیره ای بوده کنار ابوظبی که همینجوری افتاده بوده و از توش پول نمیروییده ! برای همین نشستن گفتن چه کنیم ؟ و ۱۶ تا (!!!!) پل زدن بهش و مثل مور و ملخ ریختن توش و دارن میسازن و کار میکنن . حالا اگه دوست دارید ببینید چه شکلی خواهد شد اینجارو ببینید.

یه نکته دیگه هم این بود که ابوظبی قدم به قدم مسجد داشت ! از تعداد کوچه و خیابونهاش بیشتر !