۱. اینجا سال نو بود  و کریسمس بود و همه دیوانه وار خرید میکردند. به جز ما. نه حسی و نه سال نویی و نه خریدی (بی انصافی نباشد یک جارو برقی خریدیم !) حالا آنجا دارد عید میشود و همه به خرید و خوشی و خانه تکانی و باز اینجا نه حسی و نه خریدی، آنهم وسط تابستان؟ (همه اینها که عید در دل آدم است و نوروز باستانی و ایرانی و اینها قبول، ولی شما خودتان تشریف بیاورید داخل گود تا خدمتتان عرض کنم )

۲. از وقتی که اینجا رانندگی میکنم زندگی شیرین تر شده ! اینطرف و آنطرف میروم و با دوستانم می گردم و خلاصه انگار که بیشتر احساس میکنم شهروند این شهر هستم. (حالا گواهینامه گرفتنم هم خودش قصه ای بود !)

۳. اسباب کشی کردیم آنهم شب تولد من. یک ماه و نیم ما بودیم و  یک خانه خالی با تشک روی زمین و صندلی پیک نیک ! خوش گذشت ! کلی خندیدیم و چند وقتی است که مجددا متمدن شدیم ! (روی تخت میخوابیم، روی مبل مینشینیم، پشت میز غذا میخوریم و ...)

۴. جنگ من با عنکبوتها به جایی نرسید. پرچم سفید را زدیم سر در خانه، مارمولکها گمان بردند برای آنها پرچم هوا کردیم ! یک جیرجیرکی هم پشت پنجره آشپزخانه هی خواند و خواند و خواند و من هی بد و بیراه گفتم تا یک شب دیگر نخواند. جایش خالی بود. گفتم قهر کرده. ناراحت شدم. فردایش برگشت !

۵. از هفته دیگر باز درس و کلاس شروع میشود و باز مشق های ننوشته من و نق نق !

۶. چای برزیلی خورده اید ؟ من دیروز خوردم ! در خانه این دوست عزیز برزیلی و همسر انگلیسیش. مزه تنباکو میداد  و در یک لیوان چوبیه بزرگ عجیب و غریب هم بود و همه باید از یک نی بزرگ فلزی چایی میخوردیم و با دست چپ لیوان را به هم میدادیم(به نشانه دوستی). جالب بود.

۷. قصه دل تنگ من و باران و چهارگاه تمامی ندارد انگار پس زنده باد روزهای ابری !