همه با لباسهای نو کنار هم ایستاده یا نشسته اند. آسیه میخندد. خوش رو و مهربان مثل همیشه. بزرگ ترها پیر شده اند و بچه ها بزرگ. حتی یک نفر هست که جدیدا به خانواده اضافه شده. من ندیده امش.صورتش معلوم نیست .خیلی کوچک است. دختری کنار مبل ایستاده . کنار آسیه. باورم نمیشود که اینقدر بزرگ شده باشد. با لباسی قشنگ و موهای آرایش کرده زیبا به دوربین لبخند میزند.
با دهان پر سعی میکنم لبخد بزنم ولی دهانم هم بسته باشد. لپم پر ساندویچ سوسیسی ست که آسیه برایم خریده. بالای جدول کنار آسیه ایستاده ام و ساندویچ میخورم. خیلی خوش میگذرد. امروز با آسیه به مدرسه شان آمده ام که اسمش دانشگاه است. از خانه ما دور است. یک عالمه سر بالایی آمدیم انگار . کم مانده بود به کوه برسیم. صبح بابا موهایم را بافت و مامی برایم لقمه نان و پنیر درست کرد و من قول دادم که دختر خوبی باشم و آسیه را اذیت نکنم. روزهایی که آسیه به خانه ما می آید خیلی شادم. از بالای مبل خودم را به لبه پنجره میرسانم و منتظرش میمانم.مقنعه اش را از بالا میشناسم و تند تند راه رفتنش را. آسیه خیلی خوب است. با آسیه به سینما و پارک میروم. با آسیه وان حمام را پر میکنیم و آب بازی میکنیم. با آسیه آهنگ میگذاریم و میرقصیم (نقشه های عامیانه داداشی برای به هم زدن بازیها و رقصمان هیچوقت فایده ندارد. من عصبانی میشوم. آسیه میخندد ولی باز از اول میرقصیم!).
لقمه توی دهانم را قورت میدهم و میگویم نازلی ! اسمم نازلیه ! دوست آسیه لبخند میزند و من ساندویچ میخورم. با آسیه و دوستانش سر کلاس میروم. همشان با من مهربانند و شوخی میکنند. یکی از معلمهایشان یک کاغذی که تویش یک شکلهایی دارد به من میدهد و چند تا سوال از من میکند. من دور بعضی شکلها دایره میکشم . انگار که یک جور بازی و نقاشی میکنم. بعد از آن با آسیه و دوستانش میرویم سینما. تمام راه را بالای لبه جوب راه میروم. آسیه دعوایم نمیکند.آخر خیلی کیف دارد آدم روی لبه جوب راه برود. قدش هم بلندتر میشود. توی سینما هی سوال میکنم البته سعی میکنم آرام بپرسم(ولی این پلاستیک چیپسی که آسیه برایم خریده خیلی صدا میدهد. مخصوصا که من دانه دانه میخورمش که زود تمام نشود!) آسیه همه سوالهایم را با حوصله جواب میدهد. بعد از سینما باز هم میگردیم. شب که به خانه میرسیم خواب آلود و خسته ام ولی خوشحال ! آسیه قول داده که باز هم مرا به مدرسه شان ببرد. یا لونا پارک یا خیلی جاهای خوب خوب دیگر.
یادم نمیاید که دختر آسیه را حتی یک بار هم جایی برده باشم. یا چیزی برایش خریده باشم.نمیدانم اشکال کار کجاست؟ کم محبتی من یا گرفتاری زندگی های جدید یا خودخواهی و تنبلی؟ حالا هم که دوری راه. این روزها منتظر جواب کنکور است. به یادش هستم و به یاد آسیه که هم سن الان دخترش بود و نازلی کوچک را همه جا میبرد !
----------------------------------------------------------
* آسیه اسم اصلی اش نیست. از بچگی نتوانستیم اسمش را بگوییم و شد آسیه!