تبليغاتX
من و جایی دیگر ...
 

امشب به ما خیلی خوش گذشت. یک مهمان خیلی بامزه داشتیم. با هم کارتون رتتویی دیدیم و و لگو بازی کردیم و به ماهی ها شام دادیم (ماهی ها هی سیر نمیشدند و در نتیجه سه بار شام خوردند!) هورام یک غول اسکیت سوار هم برایم درست کرد. (استدلالش هم این بود که غولها با اسکیت تندتر میتوانند دنبال دشمنها بدوند). آخرش هم گفت خدافظ خیلی خورش ،نه نه خشت، نه خشک، نه خوش گذشت ! سر یک چیزی هم خیلی خندیدیم دلیلش هم این بود که دقیقا قصه آن جوک اسبی که به سیرک زنگ میزند تکرار شد!* . خوابش گرفت و مامانش لباس خوابش رو تنش کرد.

هورام: ببین این لباس خواب من جادوییه !

نازلی : ا ! چه قشنگه !  حالا چرا جادوییه ؟

هورام: این ماشینایی که روی لباسم هستن جادویین ! (مال کارتون ماشینها بود)

نازلی: چه قشنگ ! حالا ماشیناش برای چی جادویین ؟

هورام : نمیبینی چشم دارن ؟؟؟!!!؟؟؟؟

--------------------

* یه روز یه اسب زنگ میزنه سیرک میگه من یه اسب استثنایی هستم. منو استخدام نمیکنین؟ یارو میگه چی کار بلدی بکنی حالا؟ اسبه میگه همین که حرف میزنم بس نیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت 1:31  توسط نازلی  |