به نظر من دانشگاه من یکی از قشنگترین جاهای بریزبین است. طبیعت فوق العاده آن مخصوصا در بهار حسابی هوش و حواس از سر دانشجوها میبرد ! حالا در فرصت بعدی چند عکس از دانشگاه برایتان میگذارم که خودتان ببینید.
یک درختی در دانشگاه پیدا کردم که خیلی عجیب بود . البته قبلا در جایی عکسهای مشابه دیده بودم ولی دیدنش از نزدیک خیلی جالب بود. این درخت خیلی بزرگ گلهای قرمز خیلی قشنگی دارد و این میوه (؟)های عجیب هم مدت کوتاهی به درخت بودند. اسم درخت را نمیدانم. اگر کسی بلد است دریغ نکند.




ازبین تمام هدیه هایی که برای نامزدیمان گرفتم، هدیه گروه ثریا چیز دیگری بود...
راهروی باریک و بلند را طی میکنم تا به آخرین در برسم. در بسته است. این پا و آن پا میکنم. صدای حرف زدن و خنده بچه ها را میشنوم و صدای کوک کردن سازهایشان را. سنتور را از این دست به آن دست میدهم. هفته پیش به خاطر جشن نامزدیمان در تمرین غایب بودم. این پا و آن پا میکنم. در را باز میکنم و وارد اتاق میشوم. طبق معمول با همه سلام و علیک میکنم و به طرف جای خودم میروم. گمانم همه فراموش کرده اند که من هفته پیش غایب بودم ! هیچ کدامشان به من تبریک نگفتند ! مینشینم و سازم را از جعبه بیرون میاورم. این بچه ها امروز یک جور عجیبی هستند. پچ پچ میکنند و یواشکی میخندند! فریبرز و پدرام مشغول کوک کردن سازها هستند. روزبه و کیوان (که از خنده کبود شده) سعی میکنند بلند نخندند. کمی معذب شده ام. "خبریه امروز ؟" روزبه به ایمان نگاه میکند "ایمان دارد عروسی میکند ولی نمیخواهد به بقیه اعلام کند !" "ایمان ! به به مبارک باشد !" ایمان از خنده غش میکند !سیاوش سرش را پایین انداخته که خنده اش معلوم نشود! "خب دیگر دیر شده شروع کنیم." همیشه فریبز میشمرد و ما شروع میکنیم. اولین قطعه را من باید شروع کنم. "۱و ۲ و ۳و" . چرا این شکلی شمرد ؟ شروع میکنم. همه شروع میکنند. نمیفهمم ؟ چیز دیگری میزنند ! وای! همه دارند رنگ عروسی میزنند! برای من ! چشمهایم میسوزد. این قشنگترین رنگ عروسی ایست که تا به حال شنیده ام ! قشنگترین و با احساس ترین و شاد ترین و پر معنی ترین ! همه شان هم شادند و میخندند. معنی پچ پچ ها را میفهمم.از ته دل خوشحالم ...
دلم برای گروه ثریا و تمرین ها و خوشیها و غصه های دسته جمعیمان تنگ شده. هر سال ۸ آبان که میشود یاد اتاق ته راهرو میفتم و رنگ عروسی و بهترین هدیه نامزدیمان را. یادش به خیر !