عزیز حرص میخورد .حوض را دیروز شسته و با آب تمیز پر کرده است و ما امروز پاچه ها و دامن هایمان را بالا زده ایم و باز هم توی آب کوزت بازی میکنیم ! تازه نمیداند که دیروز آنقدر از پنجره اتاق احسان در طبقه بالا که به رختخواب خانه اش باز میشود روی رختخوابها پریدیم که یکی از تشکها پاره شد ! اولش خیلی ترسیدیم . ولی بعدش که با خنده تشک پاره را زیر بقیه قایم کردیم، خیالمان راحت شد که هیچوقت نخواهد فهمید !
امروز من کوزت هستم و تو مادرم ! یلدا که امسال تابستان با ما به همدان آمده خانم تِناردیه شده که همش با من بد رفتاری میکند. احسان هم که قرار است ما را نجات دهد و داداشی هم طبق معمول ژاور ! تمام حیاط را خیس میکنیم . چند بار از دست داداشی به عزیز شکایت میکنیم که توی کارتونی که ما دیده ایم این طور نبوده که ژاور اینقدر کوزت و مادرش را خیس و اذیت کند !فایده که ندارد میدانیم. ولی کوزت بازی خیلی کیف دارد !
بعدش هم خیس به زیر زمین عزیز میرویم و از کوزه هایی که کنار دیوار چیده شده یواشکی ترشی میخوریم . داداشی با زغال روی دیوار یادگاری مینویسد : یادگاری از ... . اسم من و تو را ننوشت ! اشکالی ندارد ! خودمان به جایش نقاشی میکشیم . راستی ! بیا من میخواهم یک رازی را به تو بگویم. من فکر میکنم که ۲۲ سال دیگر تو به من که در سرزمین شن و آفتاب،تنها، در میان وسایلی که میخواهم با خودم به استرالیا ببرم یا نبرم، زنگ میزنی و از ساختماهای بلند کاراکاس میگویی و سرمای مونترال و من برایت از بمبئی تعریف میکنم و هیجان مهاجرت. باور نمیکنی ؟ کور شوم اگر دروغ بگویم !
جایی خواندم :
دختران روستا به شهر فکر میکنندُ ، دختران شهر در آرزوی روستا می میرند،مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنندُ ، مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند. کدامین پل، در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد؟
دوست عزیز من بیژن در آمریکا درس میخواند و زندگی میکند. چند روز پیش برایم لینکی فرستاد حاوی آدرس سایتی که خودش ساخته و از این همه تلاش و زحمت واقعا تعجب کردم ! این سایت در مورد ایران و ایران شناسیست و شامل اطلاعات بسیار جالب و عکسهای واقعا دیدنیست ! پیشنهاد میکنم که همه به این سایت سر بزنید و به همه دوستان و آشنایان معرفی کنید ! مخصوصا دوستانی که در خارج از کشور زندگی میکنند ، برای معرفی ایران به دیگران قطعا به این سایت نیاز پیدا خواهند کرد !
بیژن جان ممنون !![]()
این هم آدرس سایت .
برایم گفته بودی که یک سال، بعد از جشن تولدم، دلم نمیخواست که کاغذهای رنگی را از در و دیوار برداری. گفتی که هر روز یکی را کم کردی تا حواسم پرت شود و بالاخره تمام شد !
میبینی ؟ بزرگ نشده ام ! حتی یک ذره ! امروز دلم نمیخواهد هفت سینمان را جمع کنم ! روزی یک سین کم خواهم کرد. شاید حواسم هم پرت شد ...
که از سال بعد، چند روز پس از اولین روز بهار، دنبال بهانه نگردم که چرا تولدت را تبریک نگفتم !