برای اولین بار خوشحال بودم که در کنارم نیستی ! اشک ریختم و وسایل زندگیمان را (بدون خاطراتی که به همشان چسبیده بود) به دوستان و آشنایان سپردم. همه کمک کردند واقعا کمک کردند. کارهایمان خیلی زود روبه راه شد. مثل همیشه ! همه وسایلمان را گوشه کوله پشتی امانتی دوستم گذاشتم و دوباره برگشتم . در راه مثل بارهای قبل یکسر گریه نکردم. چیزی تغییر کرده بود. نمیدانم شوق دیدنت بود یا سبُکی کندن ! گمانم هر دو ! امروز خوشحال و سرحالم .دلم برای خانه و کار و زندگی دو نفرمان تنگ شده بود. وسایلمان را از گوشه کیف امانتی دوستم بر میدارم و در کشو می گذارم .چند ماه دیگر هم از این کشو در میاورم و در جایی دیگر دور اتاق میچینم !