...از دور صدای موسیقی میشنوم و آشپزخانه.مامی آشپزی میکند . میدانم. چشمهایم را باز میکنم. لای پنجره اتاق باز است . نسیم ملایم پرده اتاقم را به آرامی تکان میدهد. دیوارهای اتاقم پر از عروسکهایی است که همه اسم دارند. به همه شان سلام میکنم ! از تخت پایین می آیم و از اتاقم بیرون میروم. در اتاق عمو امیر نیمه باز است . اَه ! عمو رفته. باز هم دیر بیدار شدم. یواشکی توی اتاق میروم.قلم مو های عمو روی میز است. قلمویی که از همه چاق تر است را بر میدارم و عمود روی میز فشار میدهم. مثل دامن پف دار میشود وقتی میچرخانمش ! نمیدانم گلی از خواب بیدار شده یا نه ؟ دیروز بازیمان نصفه ماند."نازلی ! گُلم بیداری ؟" مامی صدا میزند. صبحانه و بازی منتظر است !
صحنه دوم :
چند نفر ترکی صحبت میکنند.مامی و خاله ها.درباره خاله جان که امروز به زنجان خواهد آمد.چقدر دوست دارم که به ترکی حرف زدنشان گوش کنم. خودم را به خواب میزنم. از بوی نان تازه کیف میکنم ! میدانستم که آقاجان امروز هم نان تازه میخرد !" بچه ها برپا ! خاله میخواهد سفره را جمع کند !" بلند میشوم و با موهای در هم گوریده و چشمهای پفدار به آشپزخانه میروم." سلام !" "سلام آقاجان !" به طرف آقاجان میدوم و روی پایش مینشینم. بغلم میکند و چشمها و پیشانیم را میبوسد. مثل همیشه. امروز هم تا وقتی یلدا از مدرسه برگردد توی حیاط تخم گل جمع خواهم کرد .میخواهم همه اینها را بعدا بکارم. شاید هم یواشکی با پاکن ها و عروسکهایش بازی کنم.چقدر کار دارم !
صحنه سوم :
صدای حرف زدن سیاوش با کسی را میشنوم و صدای موسیقی . بابا مثل هر جمعه صبحها با صدای موسیقی ما را بیدار میکند. از لای پلکهایم یواشکی نگاه میکنم . سیاوش روی زمین نشسته است .کسی در اتاق نیست . با نودی ، دوست خیالیش حرف میزند ! الاغ زرد رنگش را نشانش میدهد. امروز بابا ما را به پارک خواهد برد. میدانم. دعا میکنم برفهایی که چند روز پیش باریده آب نشده باشد که آدم برفی بسازم. با داداشی. عصر هم سهیل و سحر و سمیرا اینجا خواهند بود . طبقه بالا . تا آخر شب توی حیاط بازی میکنیم ! بازی هفته پیش را خیلی دوست داشتم. یک عالمه آلبالو خشکه خوردیم و هسته هایش را توی لپهایمان نگه داشتیم و وقتی زیاد شد کنار هم ایستادیم و نوبتی تف کردیم ! هسته های سهیل از همه دورتر رفت . برنده شد. کاش باز هم تف بازی کنیم !
صحنه چهارم :
انگار که نور پشت پلکهایم را قلقلک میدهد. صدای پرنده میشنوم و قژقژ قرقره و ریسمانی که آقاجان خودش برای ورزشش درست کرده. چقدر دیشب خنک بود ! تابستانها ، بالکن خانه عزیز و آقاجان در همدان را با هیچ جا عوض نمیکنم. قژقژ قطع میشود. چپ و راستم پر از دختر عمه ها و برادرها و پسرعمو و پسرعمه هاست ! بعضیها خواب و بعضی بیدار. صدای پای آقاجان . و الان نوبت شعر است ! "تنبلی آرد به چشمان تو خواب !" بچه ها کم کم بیدار میشوند. آقاجان با لبخند روی یک صندلی کنار درخت توت نشسته است. بلند میشوم . "صبح به خیر آقاجان !" میدوم و دستم را دور گردنش میاندازم . محکم لپ نرمش را میبوسم !میدانم که دوست دارد. با صدای بلند میخندد ! چه مهربان ! امروز به باغ میرویم و تا شب آنقدر بازی میکنیم که بیهوش و خاکی به خانه بر خواهیم گشت.
صحنه پنجم :
خیلی هم خواب نیستم ! تا صبح ده بار از پنجره به نور چراغ کوچه نگاه کردم که خیالم راحت باشد برف بند نیامده ! در اتاق با شدت باز میشود و سیاوش وسط اتاق میپرد !" نازلی شما هم امروز تعطیلید ! همه دبیرستانها !" از رختخواب بیرون میپرم . دوتایی به آشپزخانه میرویم. پنجره ها بخار گرفته. تلویزیون کوچک روشن است. مامی پشت میز نشسته و بابا با ذوق پشت پنجره ایستاده و برف را تماشا میکند. داداشی هنوز خواب است. چه خوب که امروز کلاس ندارد . منتظر پیشنهاد بابا ، من و سیاوش با لبخند یواشکی به هم نگاهی میاندازیم. "بریم پیاده کله پاچه بخوریم همه با هم ؟". هورااااا ! مامی میخندد. به طرف اتاق داداشی میدویم .
صحنه ششم :
دلیل ندارد که صبح نیامده باشد. صدای باران می آید و چوبهایی که در شومینه آرام آرام میسوزند چه بوی نم خوشایندی ! چشمهایم را باز میکنم و به تیرهای چوبی سقف نگاه میکنم. هوا خیلی روشن نیست. بوی املتی که بابا درست کرده دهانم را آب میاندازد.همیشه در شمال بابا املت درست میکند."بچه ها بیدار شید ببینید چه هواییه ! " داداشی پتو را روی سرش میکشد. سیاوش در رختخواب نشسته ولی خیلی هم به نظر بیدار نمی آید ! برای ناهار عمو حبیب و خاله ها و بقیه هم میرسند. ناهار هم حتما کباب خواهد بود و شب هم همه خانواده دور هم خیلی خوش خواهد گذشت. به بالکن میروم. اینجا بهشت است ! سبز سبز ! حتی الان که عید است و سرد. یک نفس عمیق میکشم و به اتاق برمیگردم.
صحنه هفتم :
سکوت.چشمهایم را باز میکنم.سقف و دیوارهای شیری و پرده قرمز. نمیدانم ساعت چند است. از اتاق بیرون میروم. پرده سالن را کنار میزنم. پرده خانه های روبرو و اطراف هم کشیده است و سکوت. به یاد خانه اولمان در تهران میافتم که از اتاقمان کوهها را میدیدیم و خانه دوم که تپه سبز و تهران و درختهای چنار حیاط . یک نفس عمیق میکشم. بلند و صدا دار. دور سالن کوچکمان را نگاه میکنم. به عکسهای روی دیوار خیره میشوم. بهاره زیبا در لباس عروسی لبخند میزند . چهره داداشی محکم و مهربان ، سیاوش که بغلم کرده و مادرها و پدرها ... دلم ضعف میرود و چشمهایم میسوزد.
به اتاق برمیگردم.علی خوابیده. چقدر چهره اش آرام است.حتی فکر میکنم لبخند میزند. لبخند میزنم . دلم آرام میگیرد انگار و گرم میشود. به رختخواب بر میگردم.چشمهایم را میبندم.