بر گرفته از وبلاگ پیاده رو :
نمی دانم چند تا از شما که وبلاگ من را می خوانید به احمدی نژاد رای داده اید. سه تای شما را می شناسم. می دانید که من هیچوقت نپرسیده ام چرا؟ انتخابات یعنی همین یعنی تو به احمدی نژاد رای بدهی من به موسوی و حتی کسی به " گوگوش " .
پس ما هم محترمیم. همه. هفته پیش تعداد زیادی از هموطنان من و تو به نتیجه انتخابات شک کردند. صرفن شک. به خیابانها آمده اند و خواستار انتخابات دوباره شدند. امروز دارند آنها را می کشند. تا آنجا که صرفن اعتراض آنها بود٬ هیچ حقی بر گردن تو نبود. تو رای خود را داده بودی. ولی امروز این حق توست که دارد زایل می شود. با کشتن آنها رای ارزشمند تو هم زیر سوال می رود. امروز نوبت تو هم هست که تقاضای انتخابات دوباره بکنی. تو که می دانی با ده میلیون تفاوت رای تو همیشه پیروز خواهی بود. بگذار شک از بین برود. نگذاریم کسی بمیرد.
من امروز چشمانم از گریه باز نمی شود. برایم مهم نیست این کشته ها که می بینم که هستند. مثل من فکر می کنند یا نه. فقط می دانم که هموطن هستند. هموطن من و تو. هموطن خیلی عزیز است. باور کن. سوگند می خورم اگر موسوی برنده شده بود و تو امروز در خیابان بودی و کسی از دماغت خون می ریخت من هم به خیابان می آمدم. به جان عزیزانم می آمدم. من رای نمی دهم که خون از دماغ کسی ریخته شود. من به سازندگی وطنم احترام می گذارم. صدای ناله تو به زبان مادری چیزی را در من ویران می کند که دیگر هیچوقت جایش خوب نمی شود. تو هم اگر وبلاگ مرا می خوانی برو. نگذار لطفن. در این سی سال این اولین بار است که شک بالا گرفته است. و این شک حق تو را هم زایل می کند.
من حس می کنم امروز دیگر مهم نیست من و تو به که رای داده ایم. ما به این اتفاق رای نداده ایم. ما به کشتار رای ندادیم. اگر یک انتخابات دیگر می تواند کشوری را آرام کند. میانگین چهل انسان را که ما هر روز داریم از دست می دهیم زنده نگاه دارد. حق تو و حق من را احیا کند. چرا که نه؟ من باور نمی کنم که بیست و چهار میلیون از هموطنانم با کشته شدن باقی هموطنانشان مشکلی ندارند. من می دانم که تو هم گریه ات گرفته است. تو هم مثل من چشمانت باز نمی شود. تو هم به مرگ رای ندادی. چه کسی به مرگ رای می دهد. لطفن بیا. من می ترسم.
سال پیش این ساعتها بین زمین و آسمان نمیدانم کجا بودیم. یک سال گذشت. قرارمان این نبود ...
امشب به ما خیلی خوش گذشت. یک مهمان خیلی بامزه داشتیم. با هم کارتون رتتویی دیدیم و و لگو بازی کردیم و به ماهی ها شام دادیم (ماهی ها هی سیر نمیشدند و در نتیجه سه بار شام خوردند!) هورام یک غول اسکیت سوار هم برایم درست کرد. (استدلالش هم این بود که غولها با اسکیت تندتر میتوانند دنبال دشمنها بدوند). آخرش هم گفت خدافظ خیلی خورش ،نه نه خشت، نه خشک، نه خوش گذشت ! سر یک چیزی هم خیلی خندیدیم دلیلش هم این بود که دقیقا قصه آن جوک اسبی که به سیرک زنگ میزند تکرار شد!* . خوابش گرفت و مامانش لباس خوابش رو تنش کرد.
هورام: ببین این لباس خواب من جادوییه !
نازلی : ا ! چه قشنگه ! حالا چرا جادوییه ؟
هورام: این ماشینایی که روی لباسم هستن جادویین ! (مال کارتون ماشینها بود)
نازلی: چه قشنگ ! حالا ماشیناش برای چی جادویین ؟
هورام : نمیبینی چشم دارن ؟؟؟!!!؟؟؟؟
--------------------
* یه روز یه اسب زنگ میزنه سیرک میگه من یه اسب استثنایی هستم. منو استخدام نمیکنین؟ یارو میگه چی کار بلدی بکنی حالا؟ اسبه میگه همین که حرف میزنم بس نیست؟
اصلا فکر نکنید اینجا عید نیست ! از یک هفته قبل سبزه گذاشته ام که سبز شود و به دوست و آشنا هم قول دادم که سبزه امسالشان را من درست میکنم . روی میز نهار خوری پر شده از سبزه های کوتاه و بلند و کوچک و بزرگ ! (حالا اینکه کمی کچل و بو گندو و بد قیافه هستند قابل بخشش است نه ؟) خانه را ریز ریز تمیز و مرتب میکنم . توی ماشین چهارگاه گوش میکنم . هوا هم حتی بهاری است انگار ! کمی خنک تر شده و با کمی تخفیف بوی عید هم میدهد. (حالا من اینجوری فکر میکنم که بیشتر کیف کنم از عید!) امروز کلی دنبال تنگ قشنگ برای ماهی های سفره مان گشتیم ! امروز پیدا نشد ولی فردا میخرم . ماهی هم چند تا دیدم و پسندیدم . با خودشان هم صحبت کردم و راضی بودند سر سفره عید ما باشند. از توی یک مغازه خیلی خیلی بزرگ رنگ خریدیم برای تخم مرغها. (بیشتر رنگها را با دوستم روی دستمان امتحان کردیم و ذوق کردیم و کلی رنگی شدیم!) عصر هم تخم مرغها را دور هم رنگ کردیم و باز هم رنگی شدیم و خندیدیم و کیف کردیم !
حتی چهارشنبه سوری هم داشتیم! از روی آتش هم پریدیم و رقصیدیم و کباب هم خوردیم!
خلاصه یک عالمه سین دارم و یک خانه روشن و هوای خوب و عیدی که در راه است ! اینجا سال تحویل نزدیک ساعت ۱۰ شب است. میدانم. جمعه عصر سی دی بوی نوروز را میگذارم و زمزمه میکنم و میچرخم و میچرخم و هفت سین میچینم ! تا ابد هم هر سال همین کار را خواهم کرد . هر جا که باشم فرق نمیکند. همیشه هفت تا سین پیدا میشود و ... امید !
سال نوی همگی مبارک !
خسته شده ای ؟ خوابت می آید انگار. نمیخواهی کمی بیشتر بیدار بمانی ؟ میخواهی کمی برایت از خاطره هایمان بگویم ؟ شاید ... هان ؟
یادت می آید روزهای شاد تابستان را که با آرش و سیاوش و مامی از صبح می آمدیم پیش شما و تا شب بازی بود و بازی ؟ یادت می آید برف بازی های توی حیاطتان را ؟ (که معمولا به شکایت من و سمیرا از شما میکشید؟) یا پارک شفق را که پیاده میرفتیم و چقدر همبرگر های رستوران روبرویش را دوست داشتیم؟(که همیشه هم گیرمان نمی آمد !) هان ؟ شهر بازی را چی ؟ این را یادت می آید ؟ چقدر میخندیدیم و مامی و خاله پروانه منتظر میماندند تا ما هی بدویم و بدویم و چقدر دوست داشتیم از آن ساندویچ های سوسیس بخوریم که اجازه نداشتیم و همیشه کتلت سرد بود به جایش (من هنوز هم به کسی نگفته ام که تو و آرش از آن ساندویچ های ممنوع یواشکی میخوردید و سرمست خلاف کودکانه اتان بودید!) اوشین بازی ها چی ؟ یادت میاید که اسم آقاسی را توگذاشتی؟ یادت نیست ؟ سینما رفتن ها را چی ؟ سینما گلدیس (گلریز) . چقدر به فیلم دزد عروسکها خندیدیم ! یادت می آید لاک پشت بخت برگشته همسایه تان را ؟ که با بیل بلندش میکردی در هوا و از ترس میمرد ! چهارشنبه سوری های هر سال را یادت هست ؟ که از یک ماه قبل روزها را میشمردیم که باز هم مثل هر سال خانه شما جمع شویم ؟ (مامی و خاله پروانه هی تنشان میلرزید که این نارنجکهای دستساز تو و آرش بالاخره کاری دستتان میدهد) یادت هست که از مدرسه میامدید خانه ما ؟ آدامسهای سین سین یادت هست ؟ حیاط خانه بابا پرویز را و فوتبال و تاب بازی و هسته آلبالو تف کردن را؟ آن بار را که شیشه پنجره کلاس ارشد طهماسبی را با توپ فوتبال شکستید یادت هست ؟ یا آن بار که با نخ نا مریی خیار و گوجه از پنجره اتاق پشتی خانه بابا پرویز آویزان میکردیم توی کوچه و به خیالمان مردم را میترساندیم؟ کمی که بزرگتر شده بودیم اجازه داشتیم همه با هم به میدان فرحبخش برویم و بستنی ماشینی بخوریم! این یکی را هم یادت نمی آید ؟ بیشتر بگویم؟ یادت میاید که دیگر بزرگتر بودیم و شب های یلدا دور هم مینشستیم و ساز میزدیم؟ (چقدر.... چقدر دلم میخواهد یک بار دیگر با هم ساز بزنیم) یادت میاید که شب تولدمان یکی بود ؟ آن روزی را که آمدیم خانه تان و وسایلتان را میفروختید که بروید را چی ؟ من خیلی چیزها یادم می آید . تا صبح میتوانم برایت قصه بگویم. یادم هست که وقتی رفتید خیلی چیزها انگار عوض شد. شاید کودکی و نوجوانیمان تمام شد. یادم می آید که برای اولین بار گریه برادرم را دیدم. گوش میکنی ؟ بیداری ؟ هان ؟ دیگر نگویم ؟ خوابی اصلا انگار... بخواب ..... آرام و آسوده ....
--------------------------------------------
بخوانید:
۱. اینجا سال نو بود و کریسمس بود و همه دیوانه وار خرید میکردند. به جز ما. نه حسی و نه سال نویی و نه خریدی (بی انصافی نباشد یک جارو برقی خریدیم !) حالا آنجا دارد عید میشود و همه به خرید و خوشی و خانه تکانی و باز اینجا نه حسی و نه خریدی، آنهم وسط تابستان؟ (همه اینها که عید در دل آدم است و نوروز باستانی و ایرانی و اینها قبول، ولی شما خودتان تشریف بیاورید داخل گود تا خدمتتان عرض کنم )
۲. از وقتی که اینجا رانندگی میکنم زندگی شیرین تر شده ! اینطرف و آنطرف میروم و با دوستانم می گردم و خلاصه انگار که بیشتر احساس میکنم شهروند این شهر هستم. (حالا گواهینامه گرفتنم هم خودش قصه ای بود !)
۳. اسباب کشی کردیم آنهم شب تولد من. یک ماه و نیم ما بودیم و یک خانه خالی با تشک روی زمین و صندلی پیک نیک ! خوش گذشت ! کلی خندیدیم و چند وقتی است که مجددا متمدن شدیم ! (روی تخت میخوابیم، روی مبل مینشینیم، پشت میز غذا میخوریم و ...)
۴. جنگ من با عنکبوتها به جایی نرسید. پرچم سفید را زدیم سر در خانه، مارمولکها گمان بردند برای آنها پرچم هوا کردیم ! یک جیرجیرکی هم پشت پنجره آشپزخانه هی خواند و خواند و خواند و من هی بد و بیراه گفتم تا یک شب دیگر نخواند. جایش خالی بود. گفتم قهر کرده. ناراحت شدم. فردایش برگشت !
۵. از هفته دیگر باز درس و کلاس شروع میشود و باز مشق های ننوشته من و نق نق !
۶. چای برزیلی خورده اید ؟ من دیروز خوردم ! در خانه این دوست عزیز برزیلی و همسر انگلیسیش. مزه تنباکو میداد و در یک لیوان چوبیه بزرگ عجیب و غریب هم بود و همه باید از یک نی بزرگ فلزی چایی میخوردیم و با دست چپ لیوان را به هم میدادیم(به نشانه دوستی). جالب بود.
۷. قصه دل تنگ من و باران و چهارگاه تمامی ندارد انگار پس زنده باد روزهای ابری !
ما دیروز رفتیم و همچون چلوکبابی بعد از حدود ۶ ماه خوردیم که تا امروز نتونستیم تکون بخوریم !جای همه خالی خیلی چسبید. گفتم اینو داشته باشین تا بنویسم !
برای خداحافظی آمده بودم. سوار ماشینت کردم و بغلت کردم. پرسیدی : زود برمیگردی ؟ میدانستم که دیگر نمیبینمت. دروغ گفتم . که : زود برمیگردم عزیز ! ولی میدانستم...
زود نیامدم. نیامدم. صبر نکردی ...

دوستی این شعر رو برام فرستاده بود .قشنگ بود . شما هم بخونین.
If one day………
If one day you feel like crying,
Call me.
I don't promise you
That I will make you laugh;
But I can cry with you.
If one day you want to run away
From your problems,
Don't be afraid to call me.
I don't promise to ask you to stop,
But I can run with you.
If one day you don `t want
To listen to anybody,
I promise to be very quiet.
But if one day you call
And there is no answer,
Come fast to me,
Sure I am in need of you.
Pat Mora