تبليغاتX
من و جایی دیگر ...
 

توی قسمت "مدیریت مطالب قبلی" وبلاگم که میرفتی پر بود از مطالب نصفه و نیمه. همیشه هم قصه بیحوصلگی نیست. یک روز مهمان میرسد و یک روز غذا میسوزد و یک روز از خستگی خوابت میبرد و خیلی روزها هم حوصله نداری و مطلب نیمه کاره میماند. (حالا نمیدانم این مربع "ثبت موقت و عدم نمایش در وبلاگ" که میتوانی تیک بزنی بالاخره خوب است یا نه) 

این میشود که وبلاگت را روزها و هفته ها به روز نمیکنی. امروز به این قسمت تار عنکبوت بسته و گرد و خاک گرفته رفتم و روی علامت ضربدر قرمز کلیک کردم.

همه رو پاک کنم بره ؟

پاک کن بره !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/28ساعت 12:32  توسط نازلی  | 

 

من ؟

نازلی !

شنگول و سر حال و بسیار احساساتی و دلتنگ 

و

متولد !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/30ساعت 14:48  توسط نازلی  | 

 

با تاخیر و غیبت طولانی سلام!

اصلا یادم نیست که چند وقته اینجا چیزی ننوشتم. یک عالمه چیز بود که دلم میخواست بنویسم ولی هی نشد. بعد از قسمت تنبلی ،دلیل اصلی این بود که اینترنت اکسپلورر خراب شده و دیگه باهاش کار نمیکنم و توی فایر فاکس هم نمیتونم فارسی بنویسم. حالا اخبار این چند وقت:

- بهترین خبر اینه که مامی و بابا تا چند ساعت دیگه اینجا پیش ما هستن! (آب زنید راه را...) و من که بیش از نود شبه روی دیوار اتاقمون چوب خط کشیدم از خوشحالی پشتک میزنم !

- بله بله درسم تموم شد ! البته که علی بیچاره چند سال پیر شد از نق نق های من . زندگیمون کمی به حالت عادی برگشت. مهمونی میدیم. آشپزی میکنیم. لباسها رو میشوریم.خونه رو تمیز میکنیم. (بله! این کارها رو یه مدت نکردیم جدا!) سه شنبه هم کلاهامونو پرت میکنیم هوا که خیالمون راحت باشه درسه تموم شده. 

- جدا از اینکه کلا من اینجا رو دوست دارم، بهار و تابستان اینجا فوق العاده زیباست. همه جا سبز و پر از گلهای رنگی رنگی. ما هم چند تا گلدون خریدیم و توش گل کاشتیم و گذاشتیم جلوی در خونمون و هر روز گلهاشونو میشمیریم.

-  دلم برای دانشگاه تنگ خواهد شد. حالا بعدا مینویسم.

- ای تو دلکوک، ای خوش آهنگ، تو شنیدنی ترینی. من پر از هوای غربت، تو هوای سرزمینی ...

- مینویسم زود !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت 16:44  توسط نازلی  | 

 

کنسرت گروه مستان را نگاه میکنیم.

- چقدر این تصنیف قشنگه

- چون چهارگاهه

- از کجا  میفهمیدم ؟

- فکر کن که اگر این تصنیفو الان قطع کنی میتونی پشت سرش رنگ عروسی رو با خودت زمزمه کنی .درسته ؟ (زیر لب چیزایی زمزمه میکند)

- آره ! مرغ سحر کدوم بود ؟

- ماهور عزیزم.

بی اختیار اشکهایم سرازیر میشود. دلم برای سازم چقدر تنگ شده و برای شما. که چطور به من یاد دادی بفهمم هر قطعه ای در چه دستگاهی اجرا شده. چقدر چقدر چقدر دلم تنگ است ! 

*******

این مطلب را پدرم در جواب این پست برایم نوشت. هی یادم میرود لینکش را بگذارم.هر چند که سیاوش در کامنتها نوشته بود : اینجا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 12:11  توسط نازلی  | 

 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت 23:43  توسط نازلی  | 

 

همه با لباسهای نو کنار هم ایستاده یا نشسته اند. آسیه میخندد. خوش رو و مهربان مثل همیشه. بزرگ ترها پیر شده اند و بچه ها بزرگ. حتی یک نفر هست که جدیدا به خانواده اضافه شده. من ندیده امش.صورتش معلوم نیست .خیلی کوچک است. دختری کنار مبل ایستاده . کنار آسیه. باورم نمیشود که اینقدر بزرگ شده باشد. با لباسی قشنگ و موهای آرایش کرده زیبا به دوربین لبخند میزند.

با دهان پر سعی میکنم لبخد بزنم ولی دهانم هم بسته باشد. لپم پر ساندویچ سوسیسی ست که آسیه برایم خریده. بالای جدول کنار آسیه ایستاده ام و ساندویچ میخورم. خیلی خوش میگذرد. امروز با آسیه به مدرسه شان آمده ام که اسمش دانشگاه است. از خانه ما دور است. یک عالمه سر بالایی آمدیم انگار . کم مانده بود به کوه برسیم. صبح بابا موهایم را بافت و مامی برایم لقمه نان و پنیر درست کرد و من قول دادم که دختر خوبی باشم و آسیه را اذیت نکنم. روزهایی که آسیه به خانه ما می آید خیلی شادم. از بالای مبل خودم را به لبه پنجره میرسانم و منتظرش میمانم.مقنعه اش را از بالا میشناسم و تند تند راه رفتنش را. آسیه خیلی خوب است. با آسیه به سینما و پارک میروم. با آسیه وان حمام را پر میکنیم و آب بازی میکنیم. با آسیه آهنگ میگذاریم و میرقصیم (نقشه های عامیانه داداشی برای به هم زدن بازیها و رقصمان هیچوقت فایده ندارد. من عصبانی میشوم. آسیه میخندد ولی باز از اول میرقصیم!).

لقمه توی دهانم را قورت میدهم و میگویم نازلی ! اسمم نازلیه ! دوست آسیه لبخند میزند و من ساندویچ میخورم. با آسیه و دوستانش سر کلاس میروم. همشان با من مهربانند و شوخی میکنند. یکی از معلمهایشان یک کاغذی که تویش یک شکلهایی دارد به من میدهد و چند تا سوال از من میکند. من دور بعضی شکلها دایره میکشم . انگار که یک جور بازی و نقاشی میکنم. بعد از آن با آسیه و دوستانش میرویم سینما. تمام راه را بالای لبه جوب راه میروم. آسیه دعوایم نمیکند.آخر خیلی کیف دارد آدم روی لبه جوب راه برود. قدش هم بلندتر میشود. توی سینما هی سوال میکنم البته سعی میکنم آرام بپرسم(ولی این پلاستیک چیپسی که آسیه برایم خریده خیلی صدا میدهد. مخصوصا که من دانه دانه میخورمش که زود تمام نشود!) آسیه همه سوالهایم را با حوصله جواب میدهد. بعد از سینما باز هم میگردیم. شب که به خانه میرسیم خواب آلود و خسته ام ولی خوشحال ! آسیه قول داده که باز هم مرا به مدرسه شان ببرد. یا لونا پارک یا خیلی جاهای خوب خوب دیگر.

یادم نمیاید که دختر آسیه را حتی یک بار هم جایی برده باشم. یا چیزی برایش خریده باشم.نمیدانم اشکال کار کجاست؟ کم محبتی من یا گرفتاری زندگی های جدید یا خودخواهی و تنبلی؟ حالا هم که دوری راه.  این روزها منتظر جواب کنکور است. به یادش هستم و به یاد آسیه که هم سن الان دخترش بود و نازلی کوچک را همه جا میبرد !

----------------------------------------------------------

* آسیه اسم اصلی اش نیست. از بچگی نتوانستیم اسمش را بگوییم و شد آسیه!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/23ساعت 18:11  توسط نازلی  | 

 

جالب است که نه من حال و حوصله نوشتن دارم و نه بقیه حال وحوصله پیگیری !

-----------------------------------

اضافه شده در بیست و یکم مرداد :

دوست عزیز ندیده من ! دلم خوش بود که در وبلاگت کامنتی میگذارم و از حال هم خبر داریم. کامنت هم که نمیشود برایت گذاشت دیگر ، کامنتهایی که برای من میگذاری هم که خصوصی ست و جواب نمیتوانم بدهم. پس : من خوبم و پیگیر و طرفدار همیشگی وبلاگت هم هستم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 0:21  توسط نازلی  | 

 

بر گرفته از وبلاگ پیاده رو :

نمی دانم چند تا از شما که وبلاگ من را می خوانید به احمدی نژاد رای داده اید. سه تای شما را می شناسم. می دانید که من هیچوقت نپرسیده ام چرا؟ انتخابات یعنی همین یعنی تو به احمدی نژاد رای بدهی من به موسوی و حتی کسی به " گوگوش " .

پس ما هم محترمیم. همه. هفته پیش تعداد زیادی از هموطنان من و تو به نتیجه انتخابات شک کردند. صرفن شک. به خیابانها آمده اند و خواستار انتخابات دوباره شدند. امروز دارند آنها را می کشند. تا آنجا که صرفن اعتراض آنها بود٬ هیچ حقی بر گردن تو نبود. تو رای خود را داده بودی. ولی امروز این حق توست که دارد زایل می شود. با کشتن آنها رای ارزشمند تو هم زیر سوال می رود. امروز نوبت تو هم هست که تقاضای انتخابات دوباره بکنی. تو که می دانی با ده میلیون تفاوت رای تو همیشه پیروز خواهی بود. بگذار شک از بین برود. نگذاریم کسی بمیرد.

من امروز چشمانم از گریه باز نمی شود. برایم مهم نیست این کشته ها که می بینم که هستند. مثل من فکر می کنند یا نه. فقط می دانم که هموطن هستند. هموطن من و تو. هموطن خیلی عزیز است. باور کن. سوگند می خورم اگر موسوی برنده شده بود و تو امروز در خیابان بودی و کسی از دماغت خون می ریخت من هم به خیابان می آمدم. به جان عزیزانم می آمدم. من رای نمی دهم که خون از دماغ کسی ریخته شود. من به سازندگی وطنم احترام می گذارم. صدای ناله تو به زبان مادری چیزی را در من ویران می کند که دیگر هیچوقت جایش خوب نمی شود. تو هم اگر وبلاگ مرا می خوانی برو. نگذار لطفن. در این سی سال این اولین بار است که شک بالا گرفته است. و این شک حق تو را هم زایل می کند.

من حس می کنم امروز دیگر مهم نیست من و تو به که رای داده ایم. ما به این اتفاق رای نداده ایم. ما به کشتار رای ندادیم. اگر یک انتخابات دیگر می تواند کشوری را آرام کند. میانگین چهل انسان را که ما هر روز داریم از دست می دهیم زنده نگاه دارد. حق تو و حق من را احیا کند. چرا که نه؟ من باور نمی کنم که بیست و چهار میلیون از هموطنانم با کشته شدن باقی هموطنانشان مشکلی ندارند. من می دانم که تو هم گریه ات گرفته است. تو هم مثل من چشمانت باز نمی شود. تو هم به مرگ رای ندادی. چه کسی به مرگ رای می دهد.  لطفن بیا. من می ترسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/31ساعت 19:17  توسط نازلی  | 

 

سال پیش این ساعتها بین زمین و آسمان نمیدانم کجا بودیم. یک سال گذشت. قرارمان این نبود ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 3:44  توسط نازلی  |