تبليغاتX
من و جایی دیگر ...

من و جایی دیگر ...

؟

 

اینجا تار عنکبوت بسته نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/19ساعت 7:35  توسط نازلی  | 

عید شما مبارک!

 

نوروز همگی مبارک ! امیدوارم که تعطیلات خوش گذشته باشه و امسال برای همه ایرانیها سال بهتری باشه.

این هم کارت تبریک امسال (توضیح: عمو امیر عزیز من هر سال به خاطر من کارت تبریک نوروز طراحی میکنه!)

     

سیاوش: عیدیت خیلی بهم چسبید! با صدای خیلی بلند you could be mine گوش کردم توی ماشین و بعدش قر دادم و بعدش آواز خوندم و خلاصه که خیلی چسبید!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/13ساعت 19:44  توسط نازلی  | 

گندم = جو

 

- من اعتراف میکنم ! هی با خودم فکر میکنم که پس چرا امسال این گندمها جوانه نمیزنند؟ به جای گندم جو خریدم ! این هم از خوبیهای زندگی اینجا! روی بسته رو نخوانده از قفسه یک عالمه جو برداشتم ! حالا خودم هیچی ! جواب این لشگری که بهشون قول سبزه عید رو داده بودم رو چی بدم؟؟؟؟ از عصر که متوجا قضیه شدم دارم با جوها صحبت میکنم که بی زحمت یه تکونی به خودتون بدید، هفته دیگه عیده !

- اینجا نزدیک های عید خیلی باید حواس آدم باشه که دلش نگیره ! غافل بشی گرفته ها !

- من سه هفته است که سر کار جدید میرم. خیلی هیجان زده م ! همون چیزیکه درسش رو خوندم. همون چیزیکه دنبالش بودم. خیلی لذت بخشه !

- اینجا خیابونا حسابی ترافیکه. همه ریختن بیرون خرید عید ! (تلقین )

- من سنجدهای سال پیش رو نگه داشتم  توی فریزر ! چی کار کنم ؟ اینجا سنجد گیر نمیاد .

- یک قصه خوب اینه که ماهی عید ما از پارسال تا حالا داره با ما زندگی میکنه ! خیلی خوشحاله که داره عید میشه ! (خیلی هم دوست خوبیه ، تمام مدتی که من تز مینوشتم کنارم بازی میکرد که تنها نباشم )

- امسال یک ذوق دیگه هم دارم برای عید و اون مهمونیه عیدیه که اینجا ایرانیها برگزار میکنند. اینجا عید ساعت ۳ و یه کمی نصف شبه و مهمونی دقیقا قبل از عیده. سیصد چهارصد نفر، شاید هم بیشتر! که همه به هم میگن عید شما مبارک ! کیف داره ها !

- بله بله ، سبزی پلو ماهی خونه ما هم به راهه !

- وای ! سنبل پیدا کردم اینجا برای هفت سین ! البته درستش اینه که من پیدا نکردم، دوستم برام پیدا کرد. قسمت جالبش هم اینه که فقط همین موقع سال اینجا سنبل پیدا میشه (حالا من هی اصرار میکنم که این استرالیاییا به خاطر ما این وقت سال سنبل میکارن، بقیه بهم میخندن !)

- یکی از ذوقهای عید چند سال گذشته من کارت تبریکهای عیدم بوده. عمو امیر عزیزم هر سال به خاطر من کارت عید میکشه ! پس الان نمیگم عید مبارک تا کارتم حاضر بشه !

- خونمون بوی عید نمیده، بوی "جو" ی گندیده میده !!!!! 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/22ساعت 19:52  توسط نازلی  | 

پاک کن بره !

 

توی قسمت "مدیریت مطالب قبلی" وبلاگم که میرفتی پر بود از مطالب نصفه و نیمه. همیشه هم قصه بیحوصلگی نیست. یک روز مهمان میرسد و یک روز غذا میسوزد و یک روز از خستگی خوابت میبرد و خیلی روزها هم حوصله نداری و مطلب نیمه کاره میماند. (حالا نمیدانم این مربع "ثبت موقت و عدم نمایش در وبلاگ" که میتوانی تیک بزنی بالاخره خوب است یا نه) 

این میشود که وبلاگت را روزها و هفته ها به روز نمیکنی. امروز به این قسمت تار عنکبوت بسته و گرد و خاک گرفته رفتم و روی علامت ضربدر قرمز کلیک کردم.

همه رو پاک کنم بره ؟

پاک کن بره !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/28ساعت 12:32  توسط نازلی  | 

امروز

 

من ؟

نازلی !

شنگول و سر حال و بسیار احساساتی و دلتنگ 

و

متولد !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/30ساعت 14:48  توسط نازلی  | 

اخبار این روزها

 

با تاخیر و غیبت طولانی سلام!

اصلا یادم نیست که چند وقته اینجا چیزی ننوشتم. یک عالمه چیز بود که دلم میخواست بنویسم ولی هی نشد. بعد از قسمت تنبلی ،دلیل اصلی این بود که اینترنت اکسپلورر خراب شده و دیگه باهاش کار نمیکنم و توی فایر فاکس هم نمیتونم فارسی بنویسم. حالا اخبار این چند وقت:

- بهترین خبر اینه که مامی و بابا تا چند ساعت دیگه اینجا پیش ما هستن! (آب زنید راه را...) و من که بیش از نود شبه روی دیوار اتاقمون چوب خط کشیدم از خوشحالی پشتک میزنم !

- بله بله درسم تموم شد ! البته که علی بیچاره چند سال پیر شد از نق نق های من . زندگیمون کمی به حالت عادی برگشت. مهمونی میدیم. آشپزی میکنیم. لباسها رو میشوریم.خونه رو تمیز میکنیم. (بله! این کارها رو یه مدت نکردیم جدا!) سه شنبه هم کلاهامونو پرت میکنیم هوا که خیالمون راحت باشه درسه تموم شده. 

- جدا از اینکه کلا من اینجا رو دوست دارم، بهار و تابستان اینجا فوق العاده زیباست. همه جا سبز و پر از گلهای رنگی رنگی. ما هم چند تا گلدون خریدیم و توش گل کاشتیم و گذاشتیم جلوی در خونمون و هر روز گلهاشونو میشمیریم.

-  دلم برای دانشگاه تنگ خواهد شد. حالا بعدا مینویسم.

- ای تو دلکوک، ای خوش آهنگ، تو شنیدنی ترینی. من پر از هوای غربت، تو هوای سرزمینی ...

- مینویسم زود !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت 16:44  توسط نازلی  | 

چهارگاه ... ماهور ...

 

کنسرت گروه مستان را نگاه میکنیم.

- چقدر این تصنیف قشنگه

- چون چهارگاهه

- از کجا  میفهمیدم ؟

- فکر کن که اگر این تصنیفو الان قطع کنی میتونی پشت سرش رنگ عروسی رو با خودت زمزمه کنی .درسته ؟ (زیر لب چیزایی زمزمه میکند)

- آره ! مرغ سحر کدوم بود ؟

- ماهور عزیزم.

بی اختیار اشکهایم سرازیر میشود. دلم برای سازم چقدر تنگ شده و برای شما. که چطور به من یاد دادی بفهمم هر قطعه ای در چه دستگاهی اجرا شده. چقدر چقدر چقدر دلم تنگ است ! 

*******

این مطلب را پدرم در جواب این پست برایم نوشت. هی یادم میرود لینکش را بگذارم.هر چند که سیاوش در کامنتها نوشته بود : اینجا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 12:11  توسط نازلی  | 

محرم

 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت 23:43  توسط نازلی  | 

آسیه *

 

همه با لباسهای نو کنار هم ایستاده یا نشسته اند. آسیه میخندد. خوش رو و مهربان مثل همیشه. بزرگ ترها پیر شده اند و بچه ها بزرگ. حتی یک نفر هست که جدیدا به خانواده اضافه شده. من ندیده امش.صورتش معلوم نیست .خیلی کوچک است. دختری کنار مبل ایستاده . کنار آسیه. باورم نمیشود که اینقدر بزرگ شده باشد. با لباسی قشنگ و موهای آرایش کرده زیبا به دوربین لبخند میزند.

با دهان پر سعی میکنم لبخد بزنم ولی دهانم هم بسته باشد. لپم پر ساندویچ سوسیسی ست که آسیه برایم خریده. بالای جدول کنار آسیه ایستاده ام و ساندویچ میخورم. خیلی خوش میگذرد. امروز با آسیه به مدرسه شان آمده ام که اسمش دانشگاه است. از خانه ما دور است. یک عالمه سر بالایی آمدیم انگار . کم مانده بود به کوه برسیم. صبح بابا موهایم را بافت و مامی برایم لقمه نان و پنیر درست کرد و من قول دادم که دختر خوبی باشم و آسیه را اذیت نکنم. روزهایی که آسیه به خانه ما می آید خیلی شادم. از بالای مبل خودم را به لبه پنجره میرسانم و منتظرش میمانم.مقنعه اش را از بالا میشناسم و تند تند راه رفتنش را. آسیه خیلی خوب است. با آسیه به سینما و پارک میروم. با آسیه وان حمام را پر میکنیم و آب بازی میکنیم. با آسیه آهنگ میگذاریم و میرقصیم (نقشه های عامیانه داداشی برای به هم زدن بازیها و رقصمان هیچوقت فایده ندارد. من عصبانی میشوم. آسیه میخندد ولی باز از اول میرقصیم!).

لقمه توی دهانم را قورت میدهم و میگویم نازلی ! اسمم نازلیه ! دوست آسیه لبخند میزند و من ساندویچ میخورم. با آسیه و دوستانش سر کلاس میروم. همشان با من مهربانند و شوخی میکنند. یکی از معلمهایشان یک کاغذی که تویش یک شکلهایی دارد به من میدهد و چند تا سوال از من میکند. من دور بعضی شکلها دایره میکشم . انگار که یک جور بازی و نقاشی میکنم. بعد از آن با آسیه و دوستانش میرویم سینما. تمام راه را بالای لبه جوب راه میروم. آسیه دعوایم نمیکند.آخر خیلی کیف دارد آدم روی لبه جوب راه برود. قدش هم بلندتر میشود. توی سینما هی سوال میکنم البته سعی میکنم آرام بپرسم(ولی این پلاستیک چیپسی که آسیه برایم خریده خیلی صدا میدهد. مخصوصا که من دانه دانه میخورمش که زود تمام نشود!) آسیه همه سوالهایم را با حوصله جواب میدهد. بعد از سینما باز هم میگردیم. شب که به خانه میرسیم خواب آلود و خسته ام ولی خوشحال ! آسیه قول داده که باز هم مرا به مدرسه شان ببرد. یا لونا پارک یا خیلی جاهای خوب خوب دیگر.

یادم نمیاید که دختر آسیه را حتی یک بار هم جایی برده باشم. یا چیزی برایش خریده باشم.نمیدانم اشکال کار کجاست؟ کم محبتی من یا گرفتاری زندگی های جدید یا خودخواهی و تنبلی؟ حالا هم که دوری راه.  این روزها منتظر جواب کنکور است. به یادش هستم و به یاد آسیه که هم سن الان دخترش بود و نازلی کوچک را همه جا میبرد !

----------------------------------------------------------

* آسیه اسم اصلی اش نیست. از بچگی نتوانستیم اسمش را بگوییم و شد آسیه!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/23ساعت 18:11  توسط نازلی  |