کنسرت گروه مستان را نگاه میکنیم.
- چقدر این تصنیف قشنگه
- چون چهارگاهه
- از کجا میفهمیدم ؟
- فکر کن که اگر این تصنیفو الان قطع کنی میتونی پشت سرش رنگ عروسی رو با خودت زمزمه کنی .درسته ؟ (زیر لب چیزایی زمزمه میکند)
- آره ! مرغ سحر کدوم بود ؟
- ماهور عزیزم.
بی اختیار اشکهایم سرازیر میشود. دلم برای سازم چقدر تنگ شده و برای شما. که چطور به من یاد دادی بفهمم هر قطعه ای در چه دستگاهی اجرا شده. چقدر چقدر چقدر دلم تنگ است !
*******
این مطلب را پدرم در جواب این پست برایم نوشت. هی یادم میرود لینکش را بگذارم.هر چند که سیاوش در کامنتها نوشته بود : اینجا
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند ...
همه با لباسهای نو کنار هم ایستاده یا نشسته اند. آسیه میخندد. خوش رو و مهربان مثل همیشه. بزرگ ترها پیر شده اند و بچه ها بزرگ. حتی یک نفر هست که جدیدا به خانواده اضافه شده. من ندیده امش.صورتش معلوم نیست .خیلی کوچک است. دختری کنار مبل ایستاده . کنار آسیه. باورم نمیشود که اینقدر بزرگ شده باشد. با لباسی قشنگ و موهای آرایش کرده زیبا به دوربین لبخند میزند.
با دهان پر سعی میکنم لبخد بزنم ولی دهانم هم بسته باشد. لپم پر ساندویچ سوسیسی ست که آسیه برایم خریده. بالای جدول کنار آسیه ایستاده ام و ساندویچ میخورم. خیلی خوش میگذرد. امروز با آسیه به مدرسه شان آمده ام که اسمش دانشگاه است. از خانه ما دور است. یک عالمه سر بالایی آمدیم انگار . کم مانده بود به کوه برسیم. صبح بابا موهایم را بافت و مامی برایم لقمه نان و پنیر درست کرد و من قول دادم که دختر خوبی باشم و آسیه را اذیت نکنم. روزهایی که آسیه به خانه ما می آید خیلی شادم. از بالای مبل خودم را به لبه پنجره میرسانم و منتظرش میمانم.مقنعه اش را از بالا میشناسم و تند تند راه رفتنش را. آسیه خیلی خوب است. با آسیه به سینما و پارک میروم. با آسیه وان حمام را پر میکنیم و آب بازی میکنیم. با آسیه آهنگ میگذاریم و میرقصیم (نقشه های عامیانه داداشی برای به هم زدن بازیها و رقصمان هیچوقت فایده ندارد. من عصبانی میشوم. آسیه میخندد ولی باز از اول میرقصیم!).
لقمه توی دهانم را قورت میدهم و میگویم نازلی ! اسمم نازلیه ! دوست آسیه لبخند میزند و من ساندویچ میخورم. با آسیه و دوستانش سر کلاس میروم. همشان با من مهربانند و شوخی میکنند. یکی از معلمهایشان یک کاغذی که تویش یک شکلهایی دارد به من میدهد و چند تا سوال از من میکند. من دور بعضی شکلها دایره میکشم . انگار که یک جور بازی و نقاشی میکنم. بعد از آن با آسیه و دوستانش میرویم سینما. تمام راه را بالای لبه جوب راه میروم. آسیه دعوایم نمیکند.آخر خیلی کیف دارد آدم روی لبه جوب راه برود. قدش هم بلندتر میشود. توی سینما هی سوال میکنم البته سعی میکنم آرام بپرسم(ولی این پلاستیک چیپسی که آسیه برایم خریده خیلی صدا میدهد. مخصوصا که من دانه دانه میخورمش که زود تمام نشود!) آسیه همه سوالهایم را با حوصله جواب میدهد. بعد از سینما باز هم میگردیم. شب که به خانه میرسیم خواب آلود و خسته ام ولی خوشحال ! آسیه قول داده که باز هم مرا به مدرسه شان ببرد. یا لونا پارک یا خیلی جاهای خوب خوب دیگر.
یادم نمیاید که دختر آسیه را حتی یک بار هم جایی برده باشم. یا چیزی برایش خریده باشم.نمیدانم اشکال کار کجاست؟ کم محبتی من یا گرفتاری زندگی های جدید یا خودخواهی و تنبلی؟ حالا هم که دوری راه. این روزها منتظر جواب کنکور است. به یادش هستم و به یاد آسیه که هم سن الان دخترش بود و نازلی کوچک را همه جا میبرد !
----------------------------------------------------------
* آسیه اسم اصلی اش نیست. از بچگی نتوانستیم اسمش را بگوییم و شد آسیه!
جالب است که نه من حال و حوصله نوشتن دارم و نه بقیه حال وحوصله پیگیری !
-----------------------------------
اضافه شده در بیست و یکم مرداد :
دوست عزیز ندیده من ! دلم خوش بود که در وبلاگت کامنتی میگذارم و از حال هم خبر داریم. کامنت هم که نمیشود برایت گذاشت دیگر ، کامنتهایی که برای من میگذاری هم که خصوصی ست و جواب نمیتوانم بدهم. پس : من خوبم و پیگیر و طرفدار همیشگی وبلاگت هم هستم !
بر گرفته از وبلاگ پیاده رو :
نمی دانم چند تا از شما که وبلاگ من را می خوانید به احمدی نژاد رای داده اید. سه تای شما را می شناسم. می دانید که من هیچوقت نپرسیده ام چرا؟ انتخابات یعنی همین یعنی تو به احمدی نژاد رای بدهی من به موسوی و حتی کسی به " گوگوش " .
پس ما هم محترمیم. همه. هفته پیش تعداد زیادی از هموطنان من و تو به نتیجه انتخابات شک کردند. صرفن شک. به خیابانها آمده اند و خواستار انتخابات دوباره شدند. امروز دارند آنها را می کشند. تا آنجا که صرفن اعتراض آنها بود٬ هیچ حقی بر گردن تو نبود. تو رای خود را داده بودی. ولی امروز این حق توست که دارد زایل می شود. با کشتن آنها رای ارزشمند تو هم زیر سوال می رود. امروز نوبت تو هم هست که تقاضای انتخابات دوباره بکنی. تو که می دانی با ده میلیون تفاوت رای تو همیشه پیروز خواهی بود. بگذار شک از بین برود. نگذاریم کسی بمیرد.
من امروز چشمانم از گریه باز نمی شود. برایم مهم نیست این کشته ها که می بینم که هستند. مثل من فکر می کنند یا نه. فقط می دانم که هموطن هستند. هموطن من و تو. هموطن خیلی عزیز است. باور کن. سوگند می خورم اگر موسوی برنده شده بود و تو امروز در خیابان بودی و کسی از دماغت خون می ریخت من هم به خیابان می آمدم. به جان عزیزانم می آمدم. من رای نمی دهم که خون از دماغ کسی ریخته شود. من به سازندگی وطنم احترام می گذارم. صدای ناله تو به زبان مادری چیزی را در من ویران می کند که دیگر هیچوقت جایش خوب نمی شود. تو هم اگر وبلاگ مرا می خوانی برو. نگذار لطفن. در این سی سال این اولین بار است که شک بالا گرفته است. و این شک حق تو را هم زایل می کند.
من حس می کنم امروز دیگر مهم نیست من و تو به که رای داده ایم. ما به این اتفاق رای نداده ایم. ما به کشتار رای ندادیم. اگر یک انتخابات دیگر می تواند کشوری را آرام کند. میانگین چهل انسان را که ما هر روز داریم از دست می دهیم زنده نگاه دارد. حق تو و حق من را احیا کند. چرا که نه؟ من باور نمی کنم که بیست و چهار میلیون از هموطنانم با کشته شدن باقی هموطنانشان مشکلی ندارند. من می دانم که تو هم گریه ات گرفته است. تو هم مثل من چشمانت باز نمی شود. تو هم به مرگ رای ندادی. چه کسی به مرگ رای می دهد. لطفن بیا. من می ترسم.
سال پیش این ساعتها بین زمین و آسمان نمیدانم کجا بودیم. یک سال گذشت. قرارمان این نبود ...
امشب به ما خیلی خوش گذشت. یک مهمان خیلی بامزه داشتیم. با هم کارتون رتتویی دیدیم و و لگو بازی کردیم و به ماهی ها شام دادیم (ماهی ها هی سیر نمیشدند و در نتیجه سه بار شام خوردند!) هورام یک غول اسکیت سوار هم برایم درست کرد. (استدلالش هم این بود که غولها با اسکیت تندتر میتوانند دنبال دشمنها بدوند). آخرش هم گفت خدافظ خیلی خورش ،نه نه خشت، نه خشک، نه خوش گذشت ! سر یک چیزی هم خیلی خندیدیم دلیلش هم این بود که دقیقا قصه آن جوک اسبی که به سیرک زنگ میزند تکرار شد!* . خوابش گرفت و مامانش لباس خوابش رو تنش کرد.
هورام: ببین این لباس خواب من جادوییه !
نازلی : ا ! چه قشنگه ! حالا چرا جادوییه ؟
هورام: این ماشینایی که روی لباسم هستن جادویین ! (مال کارتون ماشینها بود)
نازلی: چه قشنگ ! حالا ماشیناش برای چی جادویین ؟
هورام : نمیبینی چشم دارن ؟؟؟!!!؟؟؟؟
--------------------
* یه روز یه اسب زنگ میزنه سیرک میگه من یه اسب استثنایی هستم. منو استخدام نمیکنین؟ یارو میگه چی کار بلدی بکنی حالا؟ اسبه میگه همین که حرف میزنم بس نیست؟
اصلا فکر نکنید اینجا عید نیست ! از یک هفته قبل سبزه گذاشته ام که سبز شود و به دوست و آشنا هم قول دادم که سبزه امسالشان را من درست میکنم . روی میز نهار خوری پر شده از سبزه های کوتاه و بلند و کوچک و بزرگ ! (حالا اینکه کمی کچل و بو گندو و بد قیافه هستند قابل بخشش است نه ؟) خانه را ریز ریز تمیز و مرتب میکنم . توی ماشین چهارگاه گوش میکنم . هوا هم حتی بهاری است انگار ! کمی خنک تر شده و با کمی تخفیف بوی عید هم میدهد. (حالا من اینجوری فکر میکنم که بیشتر کیف کنم از عید!) امروز کلی دنبال تنگ قشنگ برای ماهی های سفره مان گشتیم ! امروز پیدا نشد ولی فردا میخرم . ماهی هم چند تا دیدم و پسندیدم . با خودشان هم صحبت کردم و راضی بودند سر سفره عید ما باشند. از توی یک مغازه خیلی خیلی بزرگ رنگ خریدیم برای تخم مرغها. (بیشتر رنگها را با دوستم روی دستمان امتحان کردیم و ذوق کردیم و کلی رنگی شدیم!) عصر هم تخم مرغها را دور هم رنگ کردیم و باز هم رنگی شدیم و خندیدیم و کیف کردیم !
حتی چهارشنبه سوری هم داشتیم! از روی آتش هم پریدیم و رقصیدیم و کباب هم خوردیم!
خلاصه یک عالمه سین دارم و یک خانه روشن و هوای خوب و عیدی که در راه است ! اینجا سال تحویل نزدیک ساعت ۱۰ شب است. میدانم. جمعه عصر سی دی بوی نوروز را میگذارم و زمزمه میکنم و میچرخم و میچرخم و هفت سین میچینم ! تا ابد هم هر سال همین کار را خواهم کرد . هر جا که باشم فرق نمیکند. همیشه هفت تا سین پیدا میشود و ... امید !
سال نوی همگی مبارک !
خسته شده ای ؟ خوابت می آید انگار. نمیخواهی کمی بیشتر بیدار بمانی ؟ میخواهی کمی برایت از خاطره هایمان بگویم ؟ شاید ... هان ؟
یادت می آید روزهای شاد تابستان را که با آرش و سیاوش و مامی از صبح می آمدیم پیش شما و تا شب بازی بود و بازی ؟ یادت می آید برف بازی های توی حیاطتان را ؟ (که معمولا به شکایت من و سمیرا از شما میکشید؟) یا پارک شفق را که پیاده میرفتیم و چقدر همبرگر های رستوران روبرویش را دوست داشتیم؟(که همیشه هم گیرمان نمی آمد !) هان ؟ شهر بازی را چی ؟ این را یادت می آید ؟ چقدر میخندیدیم و مامی و خاله پروانه منتظر میماندند تا ما هی بدویم و بدویم و چقدر دوست داشتیم از آن ساندویچ های سوسیس بخوریم که اجازه نداشتیم و همیشه کتلت سرد بود به جایش (من هنوز هم به کسی نگفته ام که تو و آرش از آن ساندویچ های ممنوع یواشکی میخوردید و سرمست خلاف کودکانه اتان بودید!) اوشین بازی ها چی ؟ یادت میاید که اسم آقاسی را توگذاشتی؟ یادت نیست ؟ سینما رفتن ها را چی ؟ سینما گلدیس (گلریز) . چقدر به فیلم دزد عروسکها خندیدیم ! یادت می آید لاک پشت بخت برگشته همسایه تان را ؟ که با بیل بلندش میکردی در هوا و از ترس میمرد ! چهارشنبه سوری های هر سال را یادت هست ؟ که از یک ماه قبل روزها را میشمردیم که باز هم مثل هر سال خانه شما جمع شویم ؟ (مامی و خاله پروانه هی تنشان میلرزید که این نارنجکهای دستساز تو و آرش بالاخره کاری دستتان میدهد) یادت هست که از مدرسه میامدید خانه ما ؟ آدامسهای سین سین یادت هست ؟ حیاط خانه بابا پرویز را و فوتبال و تاب بازی و هسته آلبالو تف کردن را؟ آن بار را که شیشه پنجره کلاس ارشد طهماسبی را با توپ فوتبال شکستید یادت هست ؟ یا آن بار که با نخ نا مریی خیار و گوجه از پنجره اتاق پشتی خانه بابا پرویز آویزان میکردیم توی کوچه و به خیالمان مردم را میترساندیم؟ کمی که بزرگتر شده بودیم اجازه داشتیم همه با هم به میدان فرحبخش برویم و بستنی ماشینی بخوریم! این یکی را هم یادت نمی آید ؟ بیشتر بگویم؟ یادت میاید که دیگر بزرگتر بودیم و شب های یلدا دور هم مینشستیم و ساز میزدیم؟ (چقدر.... چقدر دلم میخواهد یک بار دیگر با هم ساز بزنیم) یادت میاید که شب تولدمان یکی بود ؟ آن روزی را که آمدیم خانه تان و وسایلتان را میفروختید که بروید را چی ؟ من خیلی چیزها یادم می آید . تا صبح میتوانم برایت قصه بگویم. یادم هست که وقتی رفتید خیلی چیزها انگار عوض شد. شاید کودکی و نوجوانیمان تمام شد. یادم می آید که برای اولین بار گریه برادرم را دیدم. گوش میکنی ؟ بیداری ؟ هان ؟ دیگر نگویم ؟ خوابی اصلا انگار... بخواب ..... آرام و آسوده ....
--------------------------------------------
بخوانید: